هشت ماهوبیست و چهارروز
خیلی چیزا واسه نوشتن بود ک ننوشتم
مثلا اینکه بعده بابات تو مریض شدی ۳روز تب کردی هم زمان من مریض شدم خودمو فراموش کردم اما یسره بتو میرسیدم تا توخوب بشی.....بعده دو هفته دوباره تب کردی بردیمت دکتر ازمایش عفونت ادرار نوشت ولی نتونسم ادرارتو بگیرم ....از جمعه تا دوشنبه تب کردی خفیف اما بعدش خوب شدی تبت ۳۸ونیم درجه میرفتو سریع برمیگشت همش نق میزدی هرچی تو دستته میکنی دهنت و لثتو میخارونی همه میگن این تب واس دندونته نمیدونم
اما همش توهم دارم هروز ک نکنه تب کنی....
مادرجون از سرکار دیگه برای همیشه اومدو پیشمونه تو نگهداریت کمکمون میکنه و من راحتر شدم
قدت رشد کرده۷۰سانت شدی و دورسرتم ۴۲ شده ولی وزنت همچنان همون ۶کیلو نیم
رفته بود بالاها ولی مریض شدی داروخوردی غذات کم شد اومدپایین دوباره
اما بین همه ی این چیزا
امشب همین ده دقیقه پیش تو میز عسلی رو گرفتی و برای گرفتنه قندون ک اون سره میز بود راه رفتی
میز رو گرفتی و قدم برداشتی تا بری قندون رو برداری ومن غشو ضعف رفتم برات دختره زرنگه من
منو بابا عاشقانه دوستت داریم و با دیدنت ذوق میکنیم