گاهی اوقات فکر میکنم ک ای کاش خواهر داشتم یا نه اصلا برادر داشتم.خلاصه یکی که بهم خیلی نزدیک بود یکی ک باهاش حرف میزدمو خالی میشدم.یسری حرفا تومغزم روزو شب ،لحظه ب لحظه تو مغزم میچرخن ،هی میچرخن میچرخن ولی بیرون نمیرن.

احتیاج ب یه ریکاوری دارم شاید جشن عقدی ک درپیش داریم بتونه یکم بهم انرژی تزریق کنه.... اما میدونم برای ساعاتی شاید اون حرفا توی مغزم یجا بشینن قطعا بعده جشن دوباره شروع ب چرخیدن میکنن .

وقتی ب دوران بچگیم فکر میکنم میبینم تقریبا هیچکدوم از ارزوهای بزرگم بر اورده نشدن بجز دختر دار شدنم.

ب اینده امیدوارم اما حال.... حالی ک ب همراهش جوونیم داره میره در افتضاحترین حالت ممکنه

خواب های پریشون، ترسناک و بی سروته هم باعث عصاب خوردیم میشه

اینجای زندگی حالم خوش نیست امیدوارم خیلی زود بگذره