یه فنجون قهوه یه هوای خنک و بارونی یه کتاب رمانه قشنگ

فکری اسوده از هرخیال ،نیازمندیهای من توی این روزهاست .

خسته شدم از بس توهر مرحله از کارهام گره های بیخود میوفته

خسته شدم از تلاش برای یه مشکلی ک ۷ ماهه همش ادامه داره

انگاری ن قصده تموم شدن داره و نه قصد حل شدن

هرکاری میکنم همینطور بلاتکلیف میمونه شده اینه ی دق ،

شده درد بی درمون،شده غده ی سرطانی ، شده مشکله رو اعصاب،

خدایا منو نجات بده خستم خیلی خسته

یکم نگاه کن بهم به کسی برنمیخوره قول میدم