نیازمندیها
یه فنجون قهوه یه هوای خنک و بارونی یه کتاب رمانه قشنگ
فکری اسوده از هرخیال ،نیازمندیهای من توی این روزهاست .
خسته شدم از بس توهر مرحله از کارهام گره های بیخود میوفته
خسته شدم از تلاش برای یه مشکلی ک ۷ ماهه همش ادامه داره
انگاری ن قصده تموم شدن داره و نه قصد حل شدن
هرکاری میکنم همینطور بلاتکلیف میمونه شده اینه ی دق ،
شده درد بی درمون،شده غده ی سرطانی ، شده مشکله رو اعصاب،
خدایا منو نجات بده خستم خیلی خسته
یکم نگاه کن بهم به کسی برنمیخوره قول میدم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 12:19 توسط s
|