6
تاديروزيکم خوشحال بودم حالم خوب شده بود امشب بلاي اسموني نازل شد،الان ساعت 1:7 شب دارم پست ميذارم.خونه ي خالم با خونه ي بابابزرگمينا نزديکه همه.خالموشوهرخالم دعواگرفتن،کتک کاري بابابزرگمو داييم هم رفتن باشوهرخالم بزن بزن، شوهرخالم شيشه ميکشه،پونزده ساله خالم با شوهرخالم زندگي ميکنه هميشه همينطورين.ولي خب خالم بيشترمقصره،تودعوا يذره هم ساکت نميمونه.همش جواب ميده.من اگه جلوي داييمونميگرفتم داشت ميکشت شوهرخالمو.انقدديگه داييموکشيدم،بغلش کردم جلوشوگرفتم تا ولکرد.بيچاره بابابزرگومامانبزرگم.ظلا دوتا داماد دارن اوليش باباي منه ک وضعيتش مشخصه همتون درجريانيد،دوميشم شوهره خالمه ک شيشه ميکشه حالت رواني داره.عجب اوضاعيه .باباي منکه مارو سپرده ب امون خدا،انگارنه انگار زنوبچه داره.اخه وضعيته ماچي ميشه؟اخرش چي ميشه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 1:13 توسط s
|