7
اوضاع اصلاخوب نيست،ن تو خونه و نه منوعماد.سه روزه منوعمادهمش دعواميکنيم.بخاطرچيزاي مختلف.مشکلم اينه ک عماد حرفاي منونميفهمه.عصابموخورد کرده.ديشب ک اشتي کرده بوديم بم ميگه عصبانيتام بخاطرکاره،کارم ک جوربشه خوب ميشم.خب من چيکارکنم؟مگه من تو خوشي ام؟من خودمم دنباله کارم.اماکو کار؟پدره کسکشمم ک ازهمه بدتر،گذاشته رفته،تازه پشت سره منم کلي حرف زده،ان شالله ک ب همين زودي خبرمرگش برام بياد.کثافت حالم ازش بهم ميخوره، دردوبلام بخوره توسرش ک اينقد سنگه منو ب سينش ميزنه،مدام دارم بهش پي ام ميدم بعد همه جا گفته ک سوگند حالمونميپرسه،تواين مدتم دوبارباهاش رفتم بيرون،الهي ک يروزبرسه بشيني فقط گريه کني مثه مادرم. ديگه خسته شدم خسته بخداخسته شدم ،وضعيت ،درسم ک اصن حوصله ي خوندن ندارم،اونايي ک تورشت هستين اگه کاري سراغ دارين لطفابهم بگين ميخوام روپاي خودم بمونم.
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 18:7 توسط s
|