291

امروز ۲۶ام با رزی اینا رفتیم اونجا.

دلم مسافرت میخواد 

مشهد

حداقل دوسه روز 

زیارت دردودل و حس سبکی 

هوووف کاش بشه 

همچنان غرق در بدهکاری

خدا کمکه هممون کنه.

چیز خاصی نشده 

این روزا ک امتحان دارم حالوحوصله ندارم

حالا ن اینکه زیاد بخونما کلا کسلم.

رژیمم هنوز پابرجاست ولی دوروز بستنی شکلاتی خوردم!

خب خیلی هوس کرده بودم 

لعنتی اون مغازه ایم ک بستنی شکلاتی میخریم فوق العادست.

خلاصه بگم ک پنجشنبه و جمعه  یکم رژیمو شل کردم.

ولی دوباره از دیروز  پابرجاست.

ولی نمیدونم چرا تغییره انچنانی حس نمیکنم.

حالا تا چهارم برم وزنمو ببینم چقده.

میدونم ک اگه کم نشده باشه انرژیمو از دست میدمو دوبارخ روال عادی طی میکنم.خدایی خیلی ظلمه ک یکماه شیرینیجات نخوری برنج اندازه بچه هابخوری 

همش شیرو بیسکوییت ساقه طلایی بخوری صبحونه بخوری سرصبح  بعد کم نشی.

هووووووم 

خب برم ب کارام برسم 

شامم شامی درست کردم.

درسته ماه رمضون نیس ولی چون تو فریزر داشتم مواد امادشو درست کردم.

جاتون خالی

راستی چرا نیستین بچه ها؟

 

 

290

روز ماه سال همینجورمیگذره و ما هیچی نمیفهمیم ینی حتی گذرعمر هم نمیفهمیم

خداروشکر زندگیمون رواله عادی رو طی میکنه.

این وسطا یچیزایی راجب مامانم داره بوجودمیاد ک من بسی خوشحالم امیدوارم ک امید واهی نباشه حالا قطعی شد میگم .

خالم زیادی رو مخمونه ک اونم هی دایورت میکنم ولی خب اثارش بجا میمونه همش.

یک هفته ای هس ک خونه پدرشوهرم نرفته بودم ک دیروز مادرشوهرم رنگید و اصرارکرد ک فرداناهار بیاین اونجا.منم چون امتحان داشتم امروز بعده امتحانم رفتم اونجا 

بابابزرگم دستش دردنکنه منو برد انزلی امتحان دادم منو اورد رشت دورش بگردم ک انقد عشقه .امتحان بد نبود بااینکه نخونده بودم ولی میدونم قبولم.

کاش میشد ماشین بخریم ازین گرفتاریا نجات پیداکنیم خیلی سخته بدونه ماشین برای منی ک ۲۴ری کاردارم بیرون .

یه مانتومجلسی خوشگل خریدم مففففت ینی مفتااااااااا ۹۸تومن .خیلی نازه 

اف خورده بود.مانتومجلسی نداشتم یکی دوماه دیگم ک عروسیه عمه ی عماده .

پارچه برای عقدم خریده بودم کرپ کش و دانتل صورتی اونومیخوام بدم خیاط برام بدوزه.ارایشگاهم ک همون سالن خودمون باقیمت کم برام درست میکنن.

میمونه شهریه ی این ترمم ک ۷۰۰تومنه و بنده یقرون ندارم.حالا امتحاناتمو بدم ببینم چیکاربایدبکنم.

اینم عکس خونمون ک دوسته عزیزم گف دوس داره ببینه 

بزور تونستم بزارم خخخخ

 

289

خسته شدم....

از دخالتای خانوادش تو زندگیمون خسته شدم

دخالتایی ک از سر دلسوزیه....

خسته شدم تو هرچیزی ک بهشون مربوط نیس دخالت میکنن

خسته شدم ک مارو بچه میدونن و فکرمیکنن ک باید هرچی میگن گوش کنیم

خسته شدم هر هفته یا هرتعطیلاتی ک پیش رویه باید بااونا بگذره

خسته شدم از اصرارای مادرشوهرم از زود قضاوت کردنای پدرشوهرم....

تاالان فکرنمیکنم راجبشون چیزی نوشته باشم ....

ولی دیگه ببین چقد خسته شدم ک اومدمو اینجا دارم مینویسم....

هرهفته جمعه باید باهاشون بربم بیرون نریم ناراحت میشن بریمم به من خوش نمیگذره....اگه بهانه ای بیارمو نریم پدرشوهرم میگه پس عماد بره مغازه...مثل امروز....کل روزو خونه موندیم قراربود منوعمادغروب بریم پارک بستنی بخوریم و یکم بچرخیم دوتایی....پدرشوهرم گف ساعت۷ برو مغازه تا۸ من میام بعد شما برید بیرون‌....بااینکه عماد گف میخوایم بریم بیرون ولی بازم یجوری نذاشت ک بریم....

الانم ک ساعت۹شب شده و هنوز نرفته مغازه تاعمادبیادخونه....بغضم گرفته از کاراشون

از اینکه تامیگیم میخوایم بریم بیرون میگن بیاین خونه ما 

ازینکه هرچی میگیرم نباید بگم ک خودمون پول دادیم بابتش باید بگیم فلانی خریده برامون کادویه یا هردروغی مثل این

از اینکه برای هرچیزی باید جواب پس بدیم

خسته شدم خستههههه

288

خیلی از وقتش گذشته....

عایا حاملم؟؟؟؟!!!!!

بی بی چک امکانه خطا داره؟؟؟

خدایا نباشم لطفا😐

+پ.ن 

انگاری فقط اسم دکتر باید میگفتم تا هورمونام ب خودشون بیان!

خداروشکر حل شد

287

اومدم سالن مامانم زنگ زد 

گف پروفایل باباتو دیدی؟گفتم ن .گف بچش بدنیا اومد....

سوگند خیلی شبیه بچگیاته....مثل تو تپله لپام داره میترکه....

سکوت سکوت سکوت.....

وقتی خدافظی کردم بغصه تو گلوم نتونس اروم بگیره یهو اشکام سرازیر شدن....

اشک اشک اشک.....

بعدشم ک دیگه تبدیل ب هق هق شد....

دلم گرفته دلم از دنیا و ادماش گرفته....دلم از همه کس و همه چیز گرفته.....

چ دنیای بدی شده.....

چرا الان بابای من نباید پیشم میبود؟برای چی بابام بجای بچه ی خودش تو سن ۵۰سالگی نوه شو بغل نمیکرد؟پس چرا بابای من برام بابا نبود؟انقد از اومدنش خوشحاله ک فورا عکسشو گذاشت رو پروفایلش؟؟؟

اره حسودم اره من حسودم اصن چرا نباید حسود باشم؟چرا کسی ک اومدو زندگیمونوگرفت باید الان خوشحال باشه؟چرا باید بچه ی یه زنه دیگه بهش بگه بابا

286

پنجشنبه دوست صمیمیم صفورا اومد خونمون .یکماهی میشد ک پیداش نبود.من از صبح تاساعت۵غروب خونرو تمیزکردم واقعا یه تمیزکاریه اساسی شب هم من طبق برنامم زود شامه مختصری خوردم.برای عمادوصفوراام کوکوسیبزمینی درست کردم.عماد ک اومد شام خورد.منم نگاشون کردم خخخخ.

بعدشم ظرفارو شستم ،میوه شستم .چای دم کردم میوه هارو گذاشتم تو ظرف هندونه و خربزه درست کردمو اوردم گذاشتم بینمون‌

ومپایر هم گذاشتیمو سه تایی فیلم دیدیم .تاساعت۳داشتیم میدیدیم.

خوابیدیم صبح بیدارشدیم عمادرفت نونوایی نون خرید.منم صبحونه حاضرکردمو خوردیم.مامانش زنگ زد ک ناهاربیاین اونجا.منم ک ناهاردرست کرده بودم برداشتیمو همراه پدرشوهرم ساعت ۳رفتیم خونشون.

ناهارخوردیمو بعدظهررفتیم گردش با یکی ازاشناهامون.

تاغروب بیرون بودیمو بعدم اومدیم خونه.

بازم فیلم دیدیمو خوابیدیم.

 

 

285

از زمانیکه رفتم دبیرستان و تاهمین الان هردوستی ک گرفتم من سنگ صبورش بودم.کمکش کردم از یه مرحله ی سخت ب مرحله ی دیگه از زندگی بره

ب دردو دلاش گوش دادم و سعی کردم ک راه درست رو نشونش بدم.خداروشکرهمیشه موفق شدم حالا اینکه چقدر تو زندگی خودم موفق بودم نمیدونم.

چند وقتیه چندتا ازدوستام تو بد مخمصه ای گیر افتادن و واقعا اذیتم کردن.

ب حرفام گوش نمیکردن.اونیکه مشکلش ازهمه بزرگتربود اخرش ب حرفم گوش کرد و الان میگه ک حس خوبی داره.یکی دیگم این وسط هس ک داره احمقانه برخوردمیکنه ک دیشبم باهام حرف زد هرچقدر ک میگفتم حرف خودشو میزد.

حالا کی ب راه راست هدایت بشه رو نمیدونم.

بگذریم

از شنبه ک شروع ب رژیم گرفتن کردم حالم خوبه و خداروشکر رژیمو نشکستم.

همه چی میخورم.هریروز درمیون برنج میخورم یه کوچولو.

همش پختنی خوردم تاالان 

منی ک اصلا صبحونه نمیخوردم هروز صبحونه میخورم.صبح ساعت۸ بیدارم.

غروبام ساعت۷ یا۸ غذامو خیلی سبک میخورم.اگه تااخرشب گشنم بشه یه لیوان شیرو دوتادونه خرما میخورم.

شیرینیجاتو حذف کردم فقط یکبار یه تیکه ی خییییلی کوچولو حلوایی ک برامون اورده بودنو خوردم .منی ک ته حلوارو درمیاوردم ایندفعه اندازه یه بندانگشت خوردم.یکبارم خییییییلی هوس شکلات کرده بودم ک یه تیکه ی خیلی کوچولو با چای خوردم ک همونم تاصبح عذاب وجدان داشتم.

میوه زیادمیخورم.هروز صبح قبل از صبحونه آب میخورم.قبل از ناهارو شام هم همینطور.

درطول روز هم سعی میکنم آب زیادبخورم.

و اما پیاده روی ....نتونستم برم عماد یک هفتس مریضه 

دوبار بردیم بیمارستان  دارو و امپولو سرم 

معده دردو دل درد شدییییید جوریکه صورتش زرد میشد چشاش میرف روهم یهو

اخرشم ک ازمایش دادو دیدیم ک عفونت معده کرده چرا؟چون اقا تو مغازه میوه نشسته میل مینمایند!😐هرسال همینه بساطمون.و هیچوقتم شعی نمیکنه نشسته نخوره.دکترگفت کته با ماست بخوره.دوغ بدون گاز و فقط مرغ کبابی بخوره.قبل از اینکه دکتربگه هم  من همیناروبهش میدادم ک بخوره 

دیشب ک دوباره سرم و امپول زد یکم حالش خوب شد.امروزم ک رفت سرکاربهش زنگ زدم گفت خوب شده معدش خدادوشکر.

 

منم بعدظهر باید برم سالن.مشتری دارم.

هووووم همین دیگه‌.

اینم از چند روزی ک نبودم

 

284

بدم میاد از آدمای تنبل که هرچیزو بهانه میکنن برای انجام ندادن کاری ک بنظرشون سخت میاد 

چهارشنبه بهش گفتم از فردابریم ورزش گف فردا مامانم کارم دارهو فلان بزار از شنبه 

امروزم بهم گف سگم مریض شده دیشب بردم سرم زد امروزم بایدببرم.۸صبح!!!!

بهانس دیگه‌

گف فردامیاد.حالا ببینم میاد فردا یا نه.اگه نیومد ک دیگه خودم میرم.ازامروز غذامو ب طرز چشم گیری کم کردم.امیدوارم جواب بده.

ساعت ۲نیم هم باید برم سالن .مشتری دارم تاحدودای ۷ اونجام.

283

وقتی مجرد بودم خیلی لاغر بودم.هرچقدر میخوردم چاق نمیشدم.وقتی ازدواج کردم یهو وزنم رفت بالا .خب تغییراته هورمونیه.طبیعتا کسی نباید توقع داشته باشه ک همون هیکل رو حفظ کنم.بخوای نخوای بعده ازدواج تغییر میکنی.

وقتی چاق شدم خانوادم خوششون اومد.ینی همه تقریبا خوششون اومد گفتن وای چقدر تغییرکردی صورتت تپل شده خیلی بهت اومده.

بعد کم کم انتقادا زیاد شد.یکی گف وای تو چرا اینجوری شدی اون یکی گف لاغرکن حیفه یکی دیگه گف زیادچاق شدی .خلاصه رفتن روعصابم.بااینکه اونقدرم چاق نیستم .ینی اصن چاق نیستم توپر شدم.۵ کیلو اضافه وزن دارم فقط.قدمم بلنده ولی نمیدونم چرا انقدر تو چشم مردم اومدم.

یه مدت افسرده شده بودم ازبس همه میگفتن تو لاغربودی خوش فرم بودی فلان همش افسوس میخوردم .بعد گفتم ولکن بابا در دهن مردم همیشه بازه 

الان چند روزیه دوباره بفکر افتادم.با دوستم هماهنگ کردم ازشنبه هروز صبح زود بریم پارک نزدیک خونمون بدوایم راه بریم بعدم صبحونه مفصل بخوریم برنجو یکروز درمیون بخوریم اونم کم فقط بخاطر ریزش مو.شیرینیجاتو کلا حذف کنیم.شامم یا نخوریم یا کم بخوریم اونم دوروبره ۷ ۸ شب.

امیدوارم جواب بده این ۵کیلوام کم کنم.

باورتون نمیشه ک من غذام اندازه ی یه بچست.ولی استپ وزنی گرفتم ن بالامیره وزنم ن پایین این عصابمو خورد کرده.

میخوام پختنی بخورم بیشتر.روغنیجاتو کم کنم.

بیشتر سوپ و مرغو ازین چیزا بخورم.

ذوقشو دارم از شنبه شروع میکنیم.

درکنارتمام اینا عماد همیشه بهم میگه توچاق نیسی من چاقی درتونمیبینم.هرجورباشی دوستت دارم.اعتماد ب سقف خخخخ

دیشب خونه مادربزرگه شوهرم دعوت بودیم شام.

خوب بود .

عروسیه عمه ی شوهرم نزدیکه خرداد یا تیرماه.

پارچه کرپ کش با دانتل دارم.

میبرم برام پیراهن بدوزن.صورتی

یه چندتا مشکل پیش اومده برام ک باید برم دکتر 

عصابمو خورد کردن.امیدوارم حل شه.

عماد چند روزه دل درد داره از بس تومغازه میوه نسشته میخوره