326

دیروز زمانیکه عمادداشت جعبه های میوه رو میچید روی قفسه ها و روی چهاپایه مونده بود یهو تعادلش بهم میریزه ازپشت میوفته رو زمین و کمرش دقیقا میخوره  ب تیزی میز.

غروب بخاطر یه اتفاق دیگه صورتش

خط میخوره

باباش خروس سربرید گوشتشم داد ب فقیر

نمیدونم چرا انرژی منفی نمیره از زندگیمون و دست از سرمون برنمیداره

اون مرتیکه هم هنوز زندانه و چیزی معلوم نیس.

دلم برای عمادمیسوزه بنده ی خدا کاری ب کسی نداره اما هرچی بلاس سرش میاد

برام لباس خرید یه عالمه

شنبه شب یلداس و من دیشب تا ساعت۴ صبح داشتم کاردستی برای مهددرست میکردم امروزم ازخواب پاشدم درست کردم تازه تموم شد خونرو مرتب کردم جاروزدم ناهارخوردم نشستم اینجا.

بعدظهر میخوام برم ارایشگاه صفایی ب ابروهام بدم ازین شلختگی دراد

برای یلداهم میخوام مختصر تزئیناتی انجام بدم منوعماد خونه بمونیمو عیش و نوش خخخخخ

پدرشوهرمینا میخوان برن خونه ی دوستشون دورهمی گفتن بیاین گفتم نه

راستش از جمعشون خوشم نمیاد.یکم همشون ناراحت شدن اما مهم نیس برام میخواستن بدون هماهنگی من برنامه نریزن.منوعمادزندگیمون مستقله کسی نباید برنامه ریزی کنه برامون .

خدایا خودت کمکمون کن

 

325

اتفاق خیلی افتضاحی افتاده 

دیروز صبح عماد میره خونه یسر با ماشینه باباش .توراهه اومدنی یه ماشین هی براش بوقو چراغ میزنه عمادمیمونه یه گوشه میگه بله چیشده؟میان پایین اونا دونفر بودن  یکیشون ب عماد میگه گوشیتو بده بمن عمادفکرمیکنه دزدن میگه نمیدم میگه تو با زن من رابطه داری عماد میگه اقا من زن دارم چی داری میگی اشتباه گرفتی.میگه ن پس خودت باگوشیت شماره بگیر.عماد یه شماره ایو میزنه میبینه تاحالا زنگ نزده میگه ببین من حتی تاحالا زنگم نزدم.

میگه باید زنگ بزنی عمادمیگه نمیزنم چرا بزنم؟یهو میوفتن روش تامیخورده میزنن یکیشون یهو میره تبر برمیداره میاد توماشین میشینه .اون یکی باماشین میره.

این یکی ک توماشین عماد بود سوییچ ماشینو ک قبلا برداشته بودنو ب عمادمیده میگه برو جایی ک من میگم تبرهم تودستش 

عماد ماشینو روشن میکنه با سرعته نور حرکت میکنه ب سمت مغازشون.

پسره میگه اینورکجا میری میفهمه ک عماد داره میره تومحلشون تا برسن تومحل بو لگد مدام میکوبه ب سرعماد 

عماد بایه دستش تبرو نگه داشته بود ک نزنتش با یه دس فرمون 

میرسن سرمحلشون پسره میبینه عماد نمیمونه یهوفرمونو میکشه سمت راست میکوبه ب یه پراید داغون میشه ماشین

عمادپیاده میشا کمک میخواد اون پسره هم فرارمیکنه میره تو یه سوپرمارکت

عمادمیبینه ک کجارفته 

اهل محل میدوعن میرن تو سوپرمارکت تا میخورده میزدن بعدم پلیس میاد

عمادهنوز تو شوکه ما هم همینطور

اش نخورده دهن سوخته.پسره شیشه ایه.توهمی.اول گف با زنه من بوده بعد گف من اصن زن ندارم بعد گف با زنداداشم بوده من دیدم میگیم خب زنداداشت کیه بگو کیه چرتوپرت تحویلمون میده اشتباه گرفته تو توهم خودش دستوپامیزنه

از دیروزم همش کلانتریو پزشکی قانونی میریم

خدا رحم کرد نکشتش 

خدایا یذره حواست ب زندگیمون باشه لطفا ما با بدبختی ب اینجا رسیدیم

 

324

اخخخخخ تمام بدنم درد میکنه

اولین روزای ورزش سخته بدن درد میگیره ادم 

۸روزه رژیم دارم .

متاسفانه روزه ششمه رژیمم  رفتم وزنوسایزگرفتم ونمیدونم تواین ۸روزه رژیمم وزنوسایزکم کردم یا نه.ولی حس میکنم سایزم کم شده.

سفتوسخت دارم پیش میرم پیاده روی هم میکنم ببینم تا یلداچقدر لاغرمیشم.

دوس دارم هرچه زودتر رژیم تموم بشه تاغذاهای مورد علاقمو در مقداره کم بخورم.فعلا ک لب ب شیرینیجاتو روغنی نزدم.شاید یکی دوبارغذای روغن دارخوردم اونم روغنش کم بود خودمم یذره خوردم.

نمیدونم چرا مغزم شلوغه هرکاری هم میکنم خالی نمیشه.ورزش ک میکنم یکساعتی ازهمه چیز دورم بعد دوباره....

دلم شدیدا مسافرت میخواد تغییر تحول .

بهتون سرمیزنما هروز ولی نمیدونم چرا ن حاله پست گذاشتن هست ن کامنت.

323

سلام

انقدننوشتم ک یادم نمیاد چی شده و چی باید بنویسم

اینو بگم ک انفولانزام خوب شده اما گهگاهی گلو دردمیاد سراغم ک سفکسیم میخورم خوب میشه .حالا معلوم نیس کی دوباره بخواد از پا درم بیاره.

این چند وقت همه نگرانم بودن ک نکنه این انفولانزاهه منو بکشه.فعلا ک زندم

 اوضاع کارم خوب پیش میره توی مهد.بطورکامل کارمو یادگرفتم و مدیر خیلی ازم راضیه.خودمم حس خیلی بهتری دارم اما همچنان ۶صبح بیدارشدن اذیتم میکنه.

از دیروز رژیم گرفتم.یه رژیم اصولی از یه دکتره خوب.دیروزم باشگاه ثبتنام کردم ایروبیک.روزای زوج از یک ربع ب ۳ تا یکربع ب ۴.سختمه چون ساعت ۱ از مهدمیام تاغذا درست کنمواماده شم طول میکشه اما خب چ میشه کرد تنها باشگاهه نزدیک خونمون بود ک ایروبیک داشت بعدظهر.

اوضاع مامانم خوب نیس یک هفته ای میشه ک کمرو کلیه درد داره دکتر بردیم گفت باید ام آر آی بشه اما فعلا اوضاع مالی بده و مونده.

هم برای من هم عماد قراره یکی کاره خوب جورکنه ک هنوز خبری ازش نیس.

اوضاع منوعمادباهم خوبه خداروشکر.

از وقتی مریض شدم وسواسم کمتر شده و دیگه مثل قبل بشوربساب نمیکنم .کمترجارو میکشم کمتر حموم دسشوییو میشورم کمتر کلا ب خونه میرسم خداروشکر.

درحال حاضر نشستم تو مهد تنها.منتظره بچه ها.بارونم میباره توچشمامم خوابه .حسه بدوخوبم قاطی شده.کاش میتونسم یکساعت راحت بخوابم.