264

چهارشنبه از صبح تا ساعت۷غروب یکسره مشتری داشتم وقتی از سالن اومدم بیرون لش بودم ولی باید باعمادمیرفتم بنگاه 

وقتی رفتی قراربراین شد ک ما خونرو تا فردا تخلیه کنیم و پولوبگیریم بدیم ب مستاجره خودمون

واااای ک دنیا رو سرم خراب شد 

از بنگاه بدو بدو ب همراه مادرشوهرمو مادرمو عماد رفتیم خونمون وسایلای تمیزکاریو برداشتیمو رفتیم خونه ی جدید رفتیم دیدیم وااااای خونه یه چیز فراتر از کثیف 

نمیدونسیم از کجا شروع کنیم .بالاخره هرکی یکاری تو دست گرفت ولی چون شب بودو مادرشوهرم همش میگف بریم فردا صبح بیایم مجبور شدیم بریم 

تنهاکاری ک کرده بودیم کابینتو یکمشو تمیز کردیم و دسشویی رو شستیم 

ب اصرار زیاده مادرشوهرم رفتیم ک فردا بیایم.ناگفته نماند ک خیلی عصبی شدم تودلم  گفتم تازه ساعت۱۱عه کجا بریم اخه ما ساعت۱۰اومدیم .رفتیم خونه دوش گرفتیم تو اون اوضاع داغون خوابیدیم 

دیروز ساعت۷نیمه صبح مادرشوهرم اومد مادرمم اومد رفتیم خونه ی جدید .بازهم مادرشوهرم تنهاکاری ک کرد باقیه کابینتارو یکم دست کشیدو گف برم ناهاردرست کنم براتون و یسری وسایلارو بشورم بیارم.

ساعت۸نیم رفتو ساعت ۵ غروب اومد.

منومامانم کل کف خونرو سابیدیم طی زدیم عماد و دوستشو پسرعمش بنده خداها تاساعت۷غروب وسایلارو اوردن .منم ماشینه بابابزرگمو گرفته بودم هی ماشینو پرمیکردم میبرم خونه جدید.بالغ بر ۸بارمن رفتمو اومدم 

ساعت۷خورده ای بود ک بارتموم شد 

حالا دیدیم وای خونه کلا شده وسایلایی ک افتاده وسط خونه وجا حتی برای رفت و امد نیس

باهم همرو جابجا کردیم ساعت۱۰نیم پدرشوهرم اومدو شام خوردیمو اونا رفتن 

من موندمو شوهرمو صفورا دوستم.

تاساعت۲ اونا خونرو مرتب کردن منم حموم و دسشوییو شستم حسابی سابیدم 

ینی دره حمومو ک باز میکردیم حالمون بهم میخورد من موندم اخه اون کثافت چطوری اونجا حموم میکرد 

یه مایع سفید کننده ی من رو خالی کردم توحمومو دسشویی

دسشوییو دوبارشستم ینی اولین بار مادرشوهرم شست دومین بار من.حموم هم خودم شستم کامل درو دیوارارو همه جاشو.دیگه ساعت۳ بود و من واقعا جون نداشتم.

وقتی شستنه حموم تموم شد و حسابی برق میزد دوش گرفتمو رفتم خوابیدم .

انقدددددر ک بدنمون دردمیکرد نمیتونسیم بخوابیم

صبح ساعت ۱۰پاشدیم دوسته عماد اومد تا کارای کابینت و انجام بده  

تا گاز روکابینتیمونو وصل کنیم.

منم برنج درست کردم تندتند و گوجه خورشت.

الانم از نمایندگی اومدن لباسشوییمونو وصل کنن عمادهم سرویس حموم و دسشویی رو درست میکنه

اوووف کلی کاره نکرده

 

263

امروز مستاجرمون میره و کلیدو میده باهاش تسویه میکنیم و میریم خونرو تمیزمیکنیم جمعه بارو میبریم.

همین امروز از صبح تا ساعت۷غروب یسره مشتری دارم نمیدونم ب کدوم کارم بایدبرسم.

گاهی اوقات ک میشینمو فکرمیکنم میبینم دوست زیاد دارم.پای دردودل همه میشینم درهرشرایطی هستم باهاشون ولی وقتی ب خودم میرسم میبینم تنهام.

کسیو ندارم ک باهاش درودل کنم ارومم کنه و بهم راه کار بده.

واسه همین معمولا میریزم تو دلم حرفامو.شاید بخوام یه چیز بگم ک بعدش سریعا حرفو عوض میکنم چون میدونم حوصله ی حرف شنیدنو ندارن فقط دوست دارن خودشون حرف بزننو من گوش بدمو راهکاربدم.

یا اینکه میام اینجاهو دلمو خالی میکنم.اینجا جای خیلی خوبیه برام

البته اگه یه سری ادمه بیشعور نیانو اینجاهم عصابمو بهم نریزن ک من معمولا سعی میکنم نادیده بگیرمشون.

این مدت خیلی کارکردم خیلی بدو بدو داشتم خستم دلم یه خوابه راحت میخواد

منتظرم مشتریام بیان

ناهارو صبحونه هم نخوردم

از قراره معلوم شامم نمیخورم بااین حجم از خستگی 

عماد ناهارخونه مامانشه یکم خیالم از بابت غذاش راحته.

خدایا خودت میدونی دیگه؟

262

نخونید واس دل خودم نوشتم.حرفای مثبتی نیس

 

 

 

دیدین یه وقتایی انقد پُرید که حتی نمیتونید لب ب شکایت بازکنین؟

الان من اونطوریم...حالم خوب نیس ازجمعه...همون لحظه از همون ثانیه...

حرف زدن باهاش همیشه حالمو بدمیکرد...

منم دوس داشتم پدرداشتم...منم دوس داشتم پدرم میبوسید لپامو و میگف دختره باباکیه؟منم دوست داشتم یکبار ب حرفام گوش بده منم دوس داشتم توزندگیمون توخونه پدری ارامش برقرارباشه....منم دوس داشتم اگه یکی پشتش بد میگف یقه پاره میکردم‌.‌..

چرا اینجوری شد؟!چرا خدا ترجیح داد من طعم پدرداشتنونچشم؟میدونی پدرت مرده باشه و تو بری سرقبرش خیلی بهتره تااینکه داشته باشیو نشه بهش نزدیک شد....

تا قبل از جمعه چرا دروغ بگم؟اره دلم براش تنگ میشد .اره مثل بچه ها وقتی تلویزیون باباهارو نشون میدادگریه میکردمو تندتند اشکامو پاک میکردم ک عمادنبینه.لحظه ی تحویل ساله امسال وقتی داشتن راجب باباها حرف میزدن هق هق میکردمو ازخدا میخواستم امسال دیگه بابام برگرده‌....ولی الان دیگه نه دیگه برگرده هم نمیخوامش..‌

مثل اینکه بازن و بچه ی جدیدش حالش خیلی خوبه....

منو ک بچه ی اولشم کاملا فراموش کرده و حتی توخاطره هاشم نیستم...

منو تهدید میکنه هه خنده داره ک یه پدر بچشو تهدید کنه البته پدر نه این.این ک اسمش پدرنیست....

دیشب وقتی عمادخواب بود نگاش میکردم فکرمیکردم...

میگفتم بابام ک رفت بابام وقتی سرمامانم کلاه گذاشت وقتی ولمون کرد من یه روزنه امید داشتم اونم عمادبود....سره پا موندم و کارکردمو کار...از۱۷سالگی کارکردم تا الان ک ۲۲سالمه تابتونم بمونم تو روی هرکسی ک میگف نمیتونی...اما اگه عماد بره چی؟اگه عمادم منو مثل بابام تنهابزاره چی؟

اول گفتم میمیرم ولی بعدگفتم ن دوباره خودمو جمع میکنم‌‌‌....خنده داره این امید ب زندگی ازکجا میاد....

همیشه ب اینده امیدوارم میگم یروزی میرسه ک پشیمون میشه میادو ازم میخواد ک برم پیشش ولی اونموقع خیلی دیره....

راستش دلم یه بچه میخواد ک بهش تکیه کنم ک ارامشم باشه ک امیدوجونه تازه باشه برام....دلم یه موجودکوچولوی ریزمیزه میخواد....ک توبغلم بگیرمشو باهاش حرفای توی دلمو زمزمه کنم بدونه اینکه قضاوتم کنه ...از ادما خسته شدم و دارم راهی رو طی میکنم ک نمیدونم ب کجا ختم میشه 

بایدوسایلامو جمع کنم جمعه اثاث کشی داریم ولی فقط تعداد محدودی وسایل جمع کردم حوصلم نمیگیره...

همش لش کردم رو تختخواب ....

دیشب سالگرد عروسیمون بود...عمادبرام اتومو خریددورش بگردم ک بفکره همه چیزهست....

۲۶ش

261

بعد از یکسال و چند ماه بهش پیام دادم ک عکسامو بده.خیلی محترمانه گفتم خوند ج نداد.گفتم عکسامو بده دیگه چن باربهت گفتم عکسامو بده ندادی خیلی پدره مهربونو دلسوزی هستی ک عکسامو پیش خودت نگه داشتی؟پیام داد گه اضافه نخور شمارمو از گوشیت پاک کن تمام عکساتو پاره کردم فهمیدی یانه؟

 

قلبم داشت درمیومد دستام شروع ب لرزیدن کردن 

گفتم بروبابادرست حرف بزن توبااجازه ی کی عکسامو پاک کردی؟

گف اگه ادمی شمارمو پاک کن من کاری بازندگی شما ندارم بروپی زندگیت وگرنه یکاری میکنم باهات که فکرشم نکنی فهمیدی؟

بااین پیام عماد حاله منو دید گف چی شده؟بزور گوشیمو گرف داغ کردو رفت لباسشو بپوشه با کلی منتو خواهش نگهش داشتم گفت پس بنویس گه خودت میخوری با زنه جنده ی حرومزادت....

نمیخواستم بنویسم اما باید مینوشتم باید عقده ی ۲۲سالمو خالی میکردم 

نوشتم من ادمم همون چیزی ک تونیستی  بخاطره عکسام بهت پیام دادم وگرنه خیلی وقته تورو انداختم تو سطل اشغال.گه هم خودت بخور با زنه جنده حرومزادت .خداحافظ.بلاکش کردم

دیدم زنگ زد به عماد عماد گف رد بده.تلگرام فقط حرفای اخره منو برای عماد فرستاد.عمادهم جواب داد ک زنه من محرتمانه صحبت کرد اما متاسفانه جوابه محترمانه نشنید من هم اجازه نمیدم هیچ احدوناسی ب زنم چرتوپرت بگه.دیگه بمن پیام نده و شمارمو از گوشیت پاک کن خداحافظ

بلاکش کرد.

قلبم تا ساعت ها تندتندمیزد لپام سرخ بودو دستام میلرزید

اومدیم خونه مامانم بابابزرگمومادربزرگم بودن 

یکم حرف زدیم راجبشو چای خوردیم

ولی هنوز حالم خوب نیس...

260

دیروز صبح رفتم دانشگاه تا ساعت ۵دانشگاه بودم 

 

عماد ساعت ۱۲زنگ زد ک دوستش از ساوه داره میاد یک ساعت دیگه میرسه !!!شوکه شدم اخه قراربود هروقت داره میاد قبلش زنگ بزنه

شانس اورده بودم ک خونرو وقتی داشتم میرفتم دانشگاه تمیز کرده بودم تختخوابمونم حتی مرتب کرده بودم!!!!اخه من وقتی دارم میرم بیرون همه چیزو ریخت و پاش میکنم بعد ک اومدم تمیزمیکنم.انگاری میدونسم ک قراره بیاد 

گفتم خب ناهارچیکارمیکنین گف ب مامانت میگم برامون غذا درست کنه ک ببرم خونه بخوریم گفتم باشه

ساعت ۵بود ک رسیدم خونه .اخه دانشگام یه شهره دیگست.ک فاصلش یکساعت بعضی وقتام بیشتره.ماشینو ک فروختیم خیلی برام رفت امد سخته.اوووف کرایه ها چقد گرون شدهههه!!!!!

ماشین ک داشتیم ۲۰تومن بنزین میزدیم۳روز استفاده میکردیم کلی هم اینور اونور میرفتیم.کاش بخریم دلم تنگ شده.

بگذریم

وقتی رسیدم خونه دیدم خونه ترکیده!دونفری هم نشستن فیلم عروسی میبینن.سلامو احوالپرسی کردمو چای دم کردمو نشستم 

یکم حرفو خنده و شوخی 

اولین بار بود که میومد خونمون.و کلا دوباردیدمش یبار عروسیمون یبار ک دیروز اومدخونمون.

پسره خوبو مودبی بود.ب اصرارما شام موند.زرشک پلو درست کردم 

قبلش ینی غروب ذرت مکزیکی درست کردم.

ساعت۱۰ شام خوردیمو۱۱رفت

بنده ی خدا۱۰۰تومنم گذاش واسه اینکه اولین باره میادخونمون.ما رسممونه‌ یجا برا اولین بارمیریم یچی میبریم.

تاظرفارو شستموخشک کردمو سرجاش گذاشتمو خونرو مرتب کردمو دوش گرفتمو یه چای خوردیم ساعت ۱شب شد.

خوابیدیمو صبح بازم زودپاشدمو رفتم سالن مشتری داشتم.

سالن بودم ک عماد زنگ زدو گف خبرخوش داره اونم اینکه این خونه ای ک ما نشستیم مستاجر داره میاد و پولمونم بهمون میده تا ما هم اون پولو بدیم ب مستاجره خودمون و بالاخره بریم سره خونه ی خودمون.کلی ذوق کردیم.

هفته ی دیگه۴شنبه مستاجره ما داره میره .ماهم تاجمعه بارو میبریم.

از۲۱میلیون قرضی ک ب بابابزرگشو عمشو عموش و یکنفر غریبه داشتیم ۹میلیونش مونده.

انشاالله ک اونم جوربشه و بدیم.

ماهانه ام ک ۱/۹۰۰داریم قسط میدیم ب بانک.خیلی باسختی خونه خریدیم ولی خداروشکر خریدیم .

بقیشو خدامیرسونه.

خدا ب دلای پاک کمک میکنه

فقط از خدا میخوام شره ادمای حسود و بد دل رو از ما کم کنه.حسود زیاد داریم دورو برمون علنا هم میبینمشون.خدا ازمون دورشون کنه.

یسری تغییرات میخواد خونه ی خودمون.ولی جیبمونم فعلا خالیه خالی.

اونم درست میشه میدونم.تاخداهست همه چیز درست میشه.

شنبه سالگرد عروسیمونه.پارسال همین روزا بود ک من داشتم حرصو جوشه خونه و جهازمو میزدم.چن روز مونده بود ب عروسیم و بابام هنوز جهازمو نداده بود و هنوز پول رهن خونه جور نشده بود .همین روزابود ک انقد حرص میخوردم چشام سیاهی میرفت.ولی اخرش خدا بهم کمک کرد.میدونم ک همیشه اخره همه چیز خدا دستمو میگیره.هیچوقت ول نکرد دستمو فقط گاهی میخواد ک من تلاش کنم میخواد ک تمام نیرومو بکارببرم بعد دستمو محکم میگیره و دم ب دمم میده و کمکم میکنه

خدای مهربونم شکرت

گاهی اوقات یسری فکرا ازارم میده 

مثله فکره بابام 

مثله زنش

مثل بچه ای ک توراهه

مثل قرض مثل وام 

مثل فکرایی ک یهو از عمه هام میاد تومغزم 

مثل روزای بده پارسال دوسال سه سال چهارساله پیش 

کامم رو تلخ میکنه 

واسه همین گاهی کسی حرفی بزنه یهو میریزم ب هم 

یکم تعادلم کم شده دارم تمرین میکنم خوب باشم

 

259

سلام

 

سیزدتون ب در

دیشب داییم بعده یکسال ک ازدواج کردم اومد خونمون

مجرده۳۰سالشه 

شام خوردیم کلی حرف زدیم خندیدیم برنامه برنده باش و عصرجدیدعلیخانی رو دیدیم بعدشم  فیلم عروسیمونو نگاه کردیم 

تا ۴صبح بیدار بودیم

ساعت ۷ نیم بود ک مادرشوهرم زنگید گف بیاین فلان جا همه اونجا داریم جمع میشیم واسه سیزده ب درو ازین حرفا 

ما که هرسه تامون لش بودیم تورختخواب گفتم باشه برید ما میایم 

تا ساعت ۹نیم سه بار زنگ زدن اخرش دیگه گفتم پاشیم تا نریم اینا ولکن نیستن 

پاشدیم صبحونه هولهولکی درست کردمو خوردیمو لباس پوشیدیم 

کلی دنبال مرغ گشتیم ک ببریم واس کباب 

یدونه مرغ خریدیم ۴۵هزار تومن!!!!!!!ینی ب معنای واقعی کلمه سوختیم 

مجبور بودیم وگرنه نمیخریدیم من شبش قرمه پخته بودم میتونستم ببرم ک بخوریم ولی نشد

تا مرغو نون خریدیم و رسیدیم ب پارک جنگلی امامزاده هاشم ساعت۱نیم ظهر شد 

رفتیم دیدیم اووووووف چخبره 

۴تاخانواده با ما شدن ۶تا!!

بساط پهن کرده بودنو حرف میزدنو میخندیدن 

ماهم رفتیم تو جمعشون 

یسریا رو نمیشناختیم 

از تهران اومده بودن فامیلای دوسته پدرشوهرم بودن 

بینشون یه دختره بود ک اخرش فهمیدم متارکه کرده 

از اول تااخر سوزنش رو عماد گیر کرده بودو روانمو بهم ریخته بود 

ینی کم مونده بود برم تو چشاش نگاه کنم بگم میخوایش؟

اخرش میگفتم عمادجان فلان چیزو بده عماد جان عماد جان 

خونم ب جوش اومده بود ولی نمیتونستم حرفی بزنم

اخرشم ک میخواس با عماد دسته خداحافظی بده ک عماد نداد و خورد تو ملاجش 

بخاطر همون بهم خوش نگذشت اصلا 

غروبم ک اومدیم خونه حموم کردیم دلم شیرینی خواس عماد دوباره رفت برام شیرینی خریدو الانم اومد خونه 

هووووم همین بود دیگه 

 

 

258

دیشب اول رفتیم عروسیه دوستم تو داهات 

دیدم جا نیس برگشتیم رفتیم خونه مادرشوهرم مهمون داشتن 

شاموخوردیم حرف زدیم خندیدیم بعدم پدرشوهرم رسوندمون خونه 

اومدیم قلیون کشیدیم فیلم دیدبیم عماد۳خوابید من خوابم نبرد ۵ خوابیدم 

ساعت۱ بیدارشدم 

قراربود مادرشوهرمینا بیان خونمون گف من غذای دیشبو برمیدارم میام خونتون ناهار گفتم باشه

ساعت ۱اومدن 

ناهارخوردیم بابای عماد گف من میخوابم عماد بره بجام مغازه بعد من میرم عماد بیادخونه 

ساعت ۶ پدرشوهرمینا رفتن خونه 

منم توخونه تنهام 

میخواستم برم خونه مامانم ک اونم نبود 

موندم توخونه با گوشی بازی میکنم با مامانم تلفنی حرف زدم 

منتظرم عمادبیاد هنوز نیومده 

حوصلم پوکید

کاش ماشین داشتم گازو میگرفتم میرفتم بیرون 

اخی دلم برا ماشینمون تنگ شد‌‌...

ایشالله زودتر بخریم خیلی سخته بدون ماشین موندن

بدهکاریا عصابمو خورد میکنه 

خدایا خیلی کمکمون کردی بازم کمک کن ما بجز توکسیو نداریم 

مرسی از دوستای گلم ک دعام کردن ممنونم از محبتاتون

یه سوال

من هنوز خواننده خاموش دارم؟

257

سال نو مبارک 

امسال همین اولش برامون خوب بود انشاالله ک بقیه ی سال هم خوب باشه 

دیروز کامل پول خونه رو دادیم و صاحبخونه شدیم 

درسته کلی بدهکارشدیم ولی خونه رو گرفتیم خداروشکر 

لحظه ی تحویل سال خیلی گریه کردم خیلی روز پدرهم هستو من بیشتردلم گرفتو اشک ریختم 

دوستمم خونمون بود اولین سال درکنار‌ همسر و خونه ی خودمون و دوستم خخخخ 

الانم هرسه نفرمون نشستیم پای موبایلامونو هی چک میکنیمو هی تبریک میفرسیم برای دوستاواشناها

سال خوبی داشته باشین